آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

پسرم میخواد فوتبالیست بشه

عسل مامان اولین کلمه ای که گفت توپ بود یا به زبون خودش توب هرجا هم که توپ ببینه همش میگه توب توب توب فکر کنم قراره فوتبالیست بشه قربونت بشم که قبل از گفتن بابا ومامان توپ گفتی واسه همین منم تا میتونم واسش توپ میخرم اینم چندتا از توپ های نانازیم ...
20 آذر 1391

زهرا جون نامزدیت مبارک

جیگر طلای مامان یکی یه دونم چراغ خونم عزیزدردونم سلام .چندروز پیش رفتیم خونه دوستم زهرا آخه تازه نامزد کرده ولی چون جشن نامزدیش همزمان با جشن تولد عشقم بود نتونستیم که بریم واسه همین براش کادو گرفتیم (که شب قبل از رفتن سه تایی من وشما وبابا رفتیم وواسش یه کادو خوشگل گرفتیم)ورفتیم خونشون به شماهم که شک نکن که خیلی خوش گذشت واسه خودت تاتونستی شیطنت وشلوغ کاری کردی وخلاصه نذاشتی که بهت بد بگذره اینم چند تا عکس از عزیزم توخونه زهرا زهرا جون نامزدیت مبارک دوست گلم                           &nbs...
20 آذر 1391

واینک عشقمان یکساله شد . . .

روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،                                                                          شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت .                       ...
9 آذر 1391

تولد عسل مامان مبارک

جیگر مامان سلام.بالاخره اینم از پست جشن تولدت با چند روزی تاخیر بدلایلی که میدونی.تولد عشق مامان 9/9/90 هستش ولی به خاطر همزمانی با ماه محرم جشن تولد عسلم روز 19/8/91 روز جمعه گرفته شد تقریبا از 2 ـ 3 هفته قبلش درتدارک جشن بودیم تمام وسایل تزئینی جشن رو خاله تینا خاله بهار وشک نداشته باشید مامان هنرمند انجام دادن مامان ایده داده خاله بهار طراحی کرده وقسمت اعظم کار را خاله تینا اجرا کرده ولی من و خاله بهار هم تو انجام کمکش کردیم خلاصه که توسط سه هنرمند تمام این کارها انجام شده که دست خاله ها واقعا درد نکنه که همونی شد که میخواستم لباس آرین جون هم توسط خاله فاطی دوخته شده البته با ایده ویه مقدار هم کمک مامان چه مامان هنرمندی به به خرید وسایل ...
7 آذر 1391

الهی مامان بمیره برات .آخه چرا تو . . .

قرار بود این پست مربوط به خاطرات جشن تولد یکسالگی عزیزم باشه ولی نشد آخه فردای تولد عسلم بعدازظهر داشتیم باهم بازی میکردیم و آرین جونم حسابی داشت با کادوهایی که براش اورده بودن واسباب بازی های جدیدش کیف میکرد براش آهنگ گذاشتم و یه عالمه واسه مامان نانای کرد ویه عالمه شیرین کاریهای دیگه یه دقیقه تنهاش گذاشتم رفتم تو اتاقش که واسش اسباب بازی های  دیگش رو بیارم که آرین مامان شیشه شیرش رو نمیدونم چجوری پیدا کرد وباشوق وذوق از ته پذیرایی تا اتاق خودش رو بدو بدو اومد تا رسید به اتاق خودش تعادلش رو از دست داد وخورد زمین با صورت وسینه افتاد روی زمین وشیشه شیرش هم شکست وقتی بلندش کردم دیدم غرق خون شده نمیدونستم باید چیکار کنم جای هیچی رو پیدا ن...
22 آبان 1391

تولدت مبارک عسل

تولد عزیز مامان تقریبا یک ماهه دیگست ولی بخاطر اینکه مصادف با محرم وصفر میشه هفته دیگه میخوام برات تولد بگیرم عسل مامان یعنی تقریبا سه هفته زودتر الان یه هفتس که درگیر کارای تولدیم دست خاله بهار خاله تینا درد نکنه که حسابی دارن زحمت میکشن فردا هم قراره با عمه بریم واسه گلم پارچه بگیریم که لباس تولدش رو بدوزیم الهی که من فدات بشم ایشالا 120 سالگیت گلم           هفته بعدی هم حسابی سرمون شلوغه هم بخاطر تولد جیگر طلای مامان وهم اینکه نامزدی دوست دوران دبیرستانم هستش وهم اینکه قراره عزیزم رو ببرم آتلیه ...
12 آبان 1391

خونه دایی

هفته قبل دایی هممون رو واسه ناهار دعوت کرد خونشون خاله ها مامانی اینا رفتیم اونجا وکلی بهمون خوش گذشت وشماهم از ناهاری که زندایی پخته بود خیلی خوشت اومد ویه عالمه خوردی که نوش جونت باشه عسلم موقع برگشتنی با خاله بهار اینا داشتیم میومدیم که توراه به پیشنهاد عمو حسین تصمیم گرفتیم واسه شام بریم فرحزاد واسه همین رفتیم خونه خاله اینا ویه ماشین دیگه هم برداشتیمو رفتیم دنبال مامانی و خاله فاطی بعدشم هممون رفتیم فرحزاد شماهم که الهی فدات بشم یه 2 ساعتی اونجا خواب بودی تخت کناریمون یه خونواده بودن که یه پسر جیگر 10 ماهه مثل شما داشتن که با هم دوست شدید وبازبون خودتون به هم کانکت شدید چند ساعتی فرحزاد موندیم وبعدش رفتیم که اول مامانی اینارو برسونیم ک...
12 آبان 1391